ناگهانی بود... و منم ناگهانی تر شنیدم...

باور نمیکردم....نه که رفتن برایم غریب بود.... نه که با وداع بیگانه بودم....نه...

فقط قبول رفتن و ندیدن کسانی که دوستشون داری سخته....

چندان اهل سینما و بازی و بازیگری نبودم...

اما چشماش...نگاهی که توش غمی پر از عشق موج میزد و صدایی که همه رو تحت تاثیر قرار میداد....

از کودکیم میشناختمش....با سریال خانه سبز باهاش زندگی کردم...باورتون میشه؟....

هیچ وقت اون دوران رو یادم نمیره....

حالا....شنیدن پر کشیدن این هنرمند و قبول اون واقعا مشکله....و واقعا ناراحت کننده....

عادت به نوشتن این حس ها ندارم اما دیدم کم لطفیه بدون حرف بگذرم....

هر بار توی سایتی عکسش رو میبینم و باز هم اون نگاه عجیب رو به این فکر میکنم که زندگی کوتاه تر از تصور ماست....

میدونم خاطرات خسرو شکیبایی توی ذهن همه ی ما همه ی دوستدارانش زنده میمونه و براش روحی شاد و آزاد از خدا میخوام....خدا به خانواده اش صبر بده...

 

 



سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387 | 10 نظر