X
تبلیغات
رایتل

بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

روزامیگذرن

بدون اینکه بفهمم کجای زندگی ایستادم

اینقدر سریع که حتی وقت نمیکنم رفتنشون رو نگاه کنم

تا به خودم میام میبینم چقققققدر زمان گذشته

چققققدر کار ناتمام

چقققققدر کار انجام نشده

و فرصت پیش روم که روز به روز کمتر میشه

حتی وقت نکردم خودم رو برای تغییراتی که منتظرمه آماده کنم

نه روحم آرامش داره نه جسمم

هر روز یه نوع درد و بیقراری جدید بهم اضافه میشه

ولی خوب شیرینی شیطنت های جدید این کوچولو نمیزاره دردهای جسمی بیش از حد کلافه ام کنه

یه تکونش کافیه تا بخندم و به بازیاش جواب بدم

با اینکه دیگه خوابای راحتی هم ندارم اما وقتی حسش میکنم انرژی میگیرم 

اما روحم..... مثل یه گمشده می مونه

انگار وسط سرنوشتم یه جایی جا مونده

نمیدونم کدوم لحظه کدوم اتفاق کدوم غصه این بلا رو سرش آورده

اما خودمم پیداش نمیکنم و بدتر از اونکه ذهنم همکاری نمیکنه تا حتی با خودم خلوت کنم

یه خشم عمیق توی قلبم هست یه تنهایی عجیب یه افسردگی مهارنشدنی

که میدونم عاملش بارداری به تنهایی نیست

به زور خودم رو سر پا نگه داشتم .... اشک نمیریزم.... بهش فکر نمیکنم..... سعی میکنم به زندگی ادامه بدم

فقط به خاطر اینکه میگن بچه ات میفهمه حس میکنه و اذیت میشه

اما همین انکارها داره روز به روز ضعیف ترم میکنه

و من فقط 2 ماه وقت دارم خودم رو پیدا کنم 

و گرنه اگر با همین وضعیت وارد این مرحله ی جدید بشم معلوم نیست سرانجامم به کجا برسه

این روزا

همین روزایی که به سرعت باد میگذرن

باید شیرین ترین و خواستنی ترین و ماندگار ترین لحظات زندگیمون میشد

و من بخاطر حالم دارم اونا رو از دست میدم

حیف...


پ.ن: اگر چه من بیحال تر از اونم که ذوقی داشته باشم اما کانون گرم خانواده بصورت کاملا فعال دارن برای اومدن یه نی نی تلاش میکنن.... دیروز اتاقش خالی شد و همه منتظرن تا وسایلش برسه و براش بچینن.... دیروز اولین قدم واسه حضورش توی خونه ی عشق ما برداشته شد..... گرچه بی حس و حالم اما تا به اومدنش فکر میکنم قند توی دلم آب میشه.....دوسش دارم.... این یه واقعیت مسلمه....

نوشته شده در شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 12:25 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|


 Design By : Pichak