بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

کی میگه اشیا روح ندارن؟؟؟؟

 کی میگه بود و نبودشون مهم نیست؟؟؟؟

کی میگه ارزششون فقط مادیه؟؟؟؟

 وقتی من بعد از ۲۷ سااااااال حالا کیفی رو در دست دارم که مدتها دست پدرم بوده..... وقتی من این کیف رو توی زاویه دید کامل اتاق مادرم میزارم تا هر بار از اونجا رد میشم قشنگ و واضح ببینمش..... وقتی عشق میکنم که این کیف اونجاس و دلم غش میره که کیف بابامه..... کی میتونه بهم بگه کیف روح نداره؟؟؟؟؟

من همین کیف قدیمیه خاک خورده رو میبینم و حتی از لمسش میترسم.... فقط نگاهش میکنم و توی دلم دخترک کوچولویی فریاد میزنه که: بابا هست.... نگاش کن.... ایناهاش.... ببین کیفش اینجاس.... شاید چشات نمیبینه اما هست.... یکم وقت دیگه میاد.... شاید هنوز از سر کار نیومده.... اما بابا هست!!!! چی میخوام غیر از این؟؟؟؟

 که دلم گرم بشه به اینکه یه روز بابام بوده....

که اینقدر زمان از پرکشیدنش نگذشته باشه که هیچ نشونه ای نباشه....

این اشیا هم روح دارن.... تکه ای از روح صاحبانشون رو..... چون خاطراتمون رو به خودشون گره میزنن

چون من وقتی دسته ی این کیف رو گرفتم دستم لرزید

این همون نقطه ای بود که بابام ۲۷ سال پیش توی دستاش گرفت

میفهمید یعنی چی؟؟؟؟؟

میتونید حجم این همه حسرت رو درک کنید؟؟؟؟؟

نه.... غیر ممکنه.... مگر اینکه تجربه اش کرده باشید

من حس خوبی دارم.... یه خوبیه دردناک

از اونا که خنده هات از صد تا اشک غم انگیزتره

ولی خوبه....

انگار بخشی از بابام بهم برگشته

چقدر دلتنگشم.... کاش اونم یادم باشه....


پ.ن: میدونم خییییلی تنبل شدم توی نوشتن.... ذهنم همکاری نمیکنه..... مادر بودن سخت تر و شیرین تر از انتظارمه..... اما درست میشه.... دوباره دخترک مرداد برمیگرده.... احتمالا هدفدار تر.... انشاالله

پ.ن۲: تا همین چند دقیقه پیش پسرکم از این سر تخت تا اون سر تخت برام غلت(قلت؟) میزد. اینم مهارت جدیدش که امروز کشف کرد که از حالت دمر هم بتونه به طاقباز برگرده.... اینقدر هیجان زده میشه وقتی کار جدید یاد میگیره که حاضر نیست بخوابه..... فسقل مامان تا اخرین حد انرژی تلاشش رو ادامه میده..... عشقِ عشق

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 01:22 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|


 Design By : Pichak