بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

اینم قصه ی جدید غصه های من

دارم دچار حمله های روحی میشم

بی علت.... ناگهانی.... دردناک

به نظرم اینا عوارض خستگی های منه از خودم

این من، با چیزی که قرار بود بشه خیلی فاصله داره

و من حالش رو ندارم که برای خوب شدن یا درست شدنش کار دیگه ای انجام بدم

از تلاش برای به ظاهر قوی بودن خسته شدم


پ.ن: دلم برای دوستهایی که صادقانه در طول زندگی در کنارم بودن تنگ شده....الف.میم رو بعد از مدتها پیدا کردم.... امروز ایمیل زدم بهش.... یعنی چک میکنه هنوز؟!!!!

یه باری روی دلم هست

یه بغضی توی گلوم نشسته

یه دردی توی قلبم حس می کنم

که فقط دلم میخواد چشمامو ببندم و دیگه باز نکنم

قدم که برمیدارم نمیدونم پام دوباره به زمین میرسه یا نه

این همه سال غم عشق کشیدم.... بارها درد فراق تجربه کردم

شکستم زمین خوردم و دوباره ادامه دادم

ولی امروز به جرئت میگم.... اون روزا چی بود و حالِ الانم چیه

با قاطعیت میگم هر آدمی غم خودش رو تحمل میکنه اما درد عزیزش رو نه!


حالِ پرنده ی بی آشیونی رو دارم که زیر رگبار دنبال یه جای امن میگرده

پر از نا امنیم.... پر از ترسم.....

خدایا..... میشه برگردم؟؟؟


پ.ن: من به یک معجزه به یک دعای ناب احتیاج دارم.....

هر شروعی یه پایانی داره

همون طوری که معمولا شروع ها غافلگیر کننده اتفاق می افتن بعضی از پایان ها هم ناگهانین

مثل پایان این خونه


تصمیمم جدیه و نمیتونم به کسی دلیلش رو بگم اما دیگه اینجا و هیچ جایی نیستم. از همه تون که تا اینجا منو می خوندین و کم و زیاد همراهم بودین یه دنیا ممنونم....

دلم قطعا و حتما برای این خونه ی مجازیم برای سنگ صبور همه ی درد و دلام تنگ میشه اما وقتٍ رفتن مجبورم پشت سرمم نگاه نکنم. نمیخوام بیش از این پاهام بلرزه و توانم بره....


از ۲۰ آذر ماه ۸۴ تا امروز.....

تمام دوره شیرین جوونیم

خدانگهدار....

قلبم یه جور نه چندان جدیدی درد می کنه

امروز هوا گرفته و بارونیه

شاید برای خیلی ها هوای عاشقانه ی دو نفره اس

اما من هیچ وقت توی این هوا حس عاشقی نداشتم

بیشتر دلگیر بودم و غمگین و به دنبال خلوتی برای اشک ریختن

این حالو دوست دارم اما.... نه برای عاشقی

عاشقیه من ساکت و آروم نیس.... با بغض و گل و شمع نیست

من توی وقتای عاشقی بلند بلند می خندم.... می چرخم..... هیجان زده حرف می زنم.... شادم

اما این هوا ....

نمیدونم قوی تر شدم یا نه.... اما بزرگ شدم

دیگه هر چیزی رو نمیپرسم.... می پذیرم و رد میشم

اما چیزی که برای خودم میمونه تیر کشیدن های ناگهانی این قلبه

فشاری که حتی حال نفس کشیدن رو ازم میگیره

ولی میدونم گذراست.... تمام میشه


دلم میخواست زنگش می زدم.... میگفتم پاشو بیا دنبالم بریم توی یه جای نسبتا سبز یه چایی بخوریم...... یکم نگاهت کنم..... شاید تمام شه بیقراری های این دل.... ولی نمیگم.... زنگ نمیزنم.... چون..... بزرگ شدم و صبر میکنم تا تصمیم آدمها برام مشخص بشه..... من توان یک نفره به دوش کشیدن رو ندارم....



یادی از گذشته

دیگر به خاطر نمی آورم که این اشک ها از درد نبودن های دیروزت است یا از دلتنگی بودن اما نبودن این روزهایت

 دیگر به خاطر نمی آورم که چرا هنوز حجم بودنت هم این تنهایی را پر نمی کند 

دیگر نمیدانم جواب این قطره های خیس از غم را چگونه بدهم.... 

خسته ام به اندازه ی همه سالهای زندگیم خسته ام

 در این روزهای پایانی در این لحظه های سرنوشت ساز در این هیاهوی غریب وجودم در انزوای تنهایی هایم نشسته ام و اشک هایم را می شمارم بودن و نبودن تو را تکرار میکنم 

خسته ام دیگر از این زندگی هیچ نمیخواهم دلم فرار میخواهد فرار و دوری از همه ی دغدغه ها

 ۱۴ روز..... و من.... دیگر حتی قدرت ندارم تا زیر لب زمزمه کنم: یک راند دیگر..... فقط و فقط یک راند دیگر مبارزه کن!

 کاش همان مرد رویاها میشدی یک بار دیگر و برای نجات من از این درد سر می رسیدی کاش دوباره برایم زمزمه میکردی که اینجایی....که تنهایم نمیگذاری که تمام روزهای سیاهم را سفید میکنی که تمام دردها را میگیری کاش یکبار دیگر می آمدی و مرا مطمئن از بودنت میکردی کاش میدانستی به خاطر تو جلوی همه ی دنیا می ایستم 

کاش می توانستی به خاطر من مقابل خودت بایستی کاش این عشق نافرجام نمی بود....


پ.ن: مرور می کنم خاطراتم را.... دفتر نوشته هایم را.... اشک هایم را.... چه سخت طاقت آوردم که بگذرد.... و گذشت..... امروز قوی ترم؟؟؟.... نمیدانم....


پ.ن۲: شاید دوباره نوشتن کتابم را شروع کنم.... شاید روزی دوباره به رویای گذشته برگردم..... شاید دوباره عاشق شود.... از دختر مرداد هیچ چیز بعید نیست....

یه نقطه هست اسمش انتهای طاقته

تا قبلش می سوزی و می سازی.... یه جاهایی سر ریز میشی عصبانی میشی دعوا م یکنی قهر می کنی سکوت می کنی اما می مونی....

دوباره زمان آرومت می کنه یا شایدم دست یه دوست دوباره تو رو بر می گردونه 

اما یه نقطه هست اسمش انتهااااااای طاقته

توی این نقطه یه صدا میاد.... یه چیزی میشکنه.... یه چیزی که دیگه قابل بند زدن نیست....

دیگه جبران نمیشه

دیگه فراموشت نمیشه

دیگه حال داد و بیداد و قهر و حتی سکوت نداری

توی این نقطه فقط هر چی داری میزاری توی کوله بارت و .... میری

یه جوری آروم که هییییییچ کس صدای رفتنت رو نشنوه

دیگه مهم نیست رفتنت چطور براشون تعبیر شه

مهم اینه که بری و خط بزنی و رها کنی

چون دیگه طاقتش رو نداری

چون.... یه نقطه هست که اسمش انتهای طاقته


پ.ن: خیلی دوسش داشتم و دارم.... خیلی قبولش داشته و دارم..... روی اسمش قسم خورده و می خورم..... اما توی نقطه ی انتهای طاقتم..... قلبم بیش از این طاقت زخم خوردن از یه دوست رو نداره..... یه روز توی یه همچین نقطه ای فهمیدم حق نیست از عشق تا این حد آسیب ببینم..... امروز فکر میکنم حقم نیست از یه ارتباط دوستی سهمم این همه سوال و زخم باشه..... برای خودم و برای هر چیزی که در این نقطه از دست میدم میسوزه اما..... بهترین کار رها کردنه..... باید قوی باشم تا قلبم بهانه نگیره دلتنگ نشه و بپذیره..... شاید یه مدت برم..... شاید محل کارم رو عوض کنم.....نمیدونم....ولی باید رها کنم.....

آدمها، آدمهای سابق نیستند

و روزگار هم آن روزگار قدیم نیست

گرچه در گذشته هم دغدغه ها و غم ها کم نبود اما معرفتی بود که امروز فقط یک خاطره شده

آنقدر روز و روزگار پر مشکل و سخت و غمناک سپری می شود که مجالی برای با معرفت بودن آدمها نگذاشته

دلم می سوزد

دلم برای دلهایی که در کنار هم و از فرط عشق نسبت به هم می سوزند اما در گیر و دار روزگار با کج فهمی ها عشق خود را به اشتباه چیزی شبیه لجبازی نشان می دهند می سوزد

دلم برای آدمهای پر مهری که مهرشان موجب سرخوردگیشان شده می سوزد

دلم برای معرفت هایی که هنوز باقی مانده اما اشتباه تفسیر می شود می سوزد


دوست دارم به هیچ چیز فکر نکنم

به خودم هم

روزگار چندان دوست داشتنی نمی گذرد

اما امیدوارم که بگذرد.... امیدوارم شرایط تغییر کند.... امید دارم به روز و روزهایی کمی عاشقانه تر، کمی ساده تر، کمی مهربان تر

بعضی روزها اینجور است

خسته ای، بیحالی، سری

چرا و چطور ندارد...

فراری هستی از هر کسی که سوالی از حالت بکند

فقط می خواهی جایی که در هیچ کجای زمان معنا نشده، در وقتی نامعلوم، به چیزی که وجود ندارد فکر کنی و تنها باشی.

تنهایی به معنای واقعی کلمه

هیچ چیز، هیچ کس، هیچ کجا....

و چقدر در این مواقع کلمه ی هیچ دوست داشتنی می شود....

امروز

حتی خودم را نمی خواهم

و نمی دانم چرا....

قلبم درد می کند

و به نظر می رسید جسمی است....

نفسم بالا نمی آید...

سرم درد می کند

و دلم دکتر رفتن نمی خواهد

دلم هیچ کس را نمی خواهد

دلم دنیا را نمی خواهد

دلم سکوت می خواهد


راستی

باید وصیت نامه ای بنویسم..... یادم آمد پسرکی دارم....اگر اتفاقی افتاد.... اگر روزی من نبودم.... لطفا پیش مادرم بماند.... مادرم.... تنها و همه ی دارایی دنیایی من است.... همه ی او را برای پسرم می خواهم.... شاید تنهای ارثیه ی من برایش است.... 


چقدر از دنیا می ترسم

و حتی از مرگ


قلبم درد می کند....


پ.ن: لطفا نگران نشید.... خوبم.... از اتفاقات ناگهانی ترسیدم که اینجا نوشتم .... چون جای دیگری ندارم برای نوشتنش.... فکرهای دیگری نکنید.... لطفاَ.... من به اندازه ی همیشه خوبم....

متاسفم اما باید اعتراف کنم یه حسرت عمیقی توی قلبم جون گرفته

یه حسرت که برای آتیش زدن لحظه های امروزمون به اندازه ی کافی قدرت داره

یه حسرت که...


بماند....فقط بماند....

ناگفته ها همیشه ناگفته می مانند....

و دوباره.... دوباره.... دوباره.‌...

تمام نمیشود کابوس این عذاب....

هر بار که میبینمشان....می شنومشان....

دوباره.... و دوباره میشکنم....

نمیگذارند تمام شود این زجر مداوم....

نمیگذارند گاهی هم بودنشان ارامش قلبم باشد

آتش زدند به هر چه در قلبم از انها حفظ کرده بودم....

از انها نیستم و هر بار حرفشان یا رفتارشان طعنه ای غلیظ تر است بر ایم....

و من فقط با لبخند خشک شده ای به قربان صدقه های مصنوعی و تاسف های مسخره خیره میشوم

امشب درد بدی بر قلبم ماند.... دردی به معنای واقعی....

اما گاهی اوقات باید درد به جانت بنشیند تا کنده شوی از رویاهایی محال....

اشک های امشب من، وقتی پنهانی و در خفا ریختند، نمکی بود که یک عزیز روی زخمم ریخت و من..... اگر به حق باشم!.... حلال نمیکنم....

نه به خاطر امروزم که میتوانم بدون انها زندگی کنم.....

به خاطر سی سال زندگی دختری که چشم انتظار محبت واقعی انها ماند و در اخر نا امیدانه و با چشمان خیس ترکشان کرد.....


بابا....

دلِ تو هم به درد اومد؟