X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

به تو فکر کردم

دوباره.... دوباره

به تو فکر کردن

عجب حالی داره


تو و خاک گلدون

با هم قوم و خویشین

من و باد و بارون

رفیق صمیمی

از این برکه باید

یه دریا بساااازیم

یه دریا به عمق

یه عشق قدیمی

......................

دوست داشتم با

تمام وجودم

عزیزم هنوزم

تو رو دوست دارم

الهی.....

.......................

من آدمِ خاطره هام

آدمِ قدم زدن توی کوچه پس کوچه های گذشته و زنده کردن هر چی که یه روز رها شده....

آدمِ نشستن و دوباره آتیش زدن هر چی خاکسترِ خاموشِ


من آدمِ همه ی شادی های به باد رفته و همه ی عشق های نافرجامم

من حتی توی اوج خوشبختی هم، لحظه ای غصه و غصه های قدیمیم رو از یاد نمی برم


من همین قدر... درست همین قدر به خودم بد می کنم

همین قدر در حق خودم ظالمم


نه فقط اجازه میدم آدمها احساساتم رو ندید بگیرن

بلکه خودمم احساسات خودم رو کنار میزنم اگر بدونم کسی رو شاد می کنم

کسی که شادیش قطعا مهم تر از شادی منه


من نه فقط میزارم آدمها غمگینم کنن

بلکه خودمم غم ها رو حفظ میکنم


من آدم کنار اومدن با نبودنا و از دست دادنا نیستم

من هر بار پای هر احساسی، تکه ای از قلبم رو جا میزارم

حالا موندم و این قلب تیکه پاره

که نایی برای دوباره ادامه دادن نداره

داره جون میکنه که سر پا باشه اما....دوباره و دوباره کم میاره.... کم میاره!!!

به همین سادگی

ای وای بر من


نوشته شده در یکشنبه 8 مهر‌ماه سال 1397ساعت 11:32 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

دارم به یه ثبات نسبی نزدیک میشم

تب تند روزهای پرفشار کاری داره میخوابه و سعی میکنیم به یه روتین برسیم

که اگر این بشه خیلی خوب میشه

تصمیم دارم آخر هفته برم سر کارتن های قدیمی

دفتر های نوشته ها و کتاب های قدیمیم رو بیارم توی کتابخونه محل کار بزارم

بلاخره نیم ساعت در روز به خودم که میرسه

حتی فکرش هم آرومم میکنه

این روزا خیلی زود به زود از آدمای دور و ورم دلخور میشم و ترجیح میدم ازشون دور باشم

خوابهای عجیب و زنده شدن دلتنگی های گذشته هم مزید بر علت بی حوصلگی هام شده


هر چند همه و هیچ کدوم اینها مهم نیست

مهم فقط اینه که این دوره هم میگذره و باید بگذره

و ابته که من میتونم!


پ.ن: صبح بعد از آلارم گوشی به سختی چشمامو باز کردم. با چشمای باز زل زده بود بهم.نگاهش گیرایی خاصی داره. دلم ضعف رفت براش اما همون لحظه به این فکر کردم که حالا یه وروجک بیدار رو چطور بزارم برم سر کار؟؟؟.... اما کمتر از چند ثانیه بعدش، سرش رو گذاشت روی دستاش و با یه ژست دوست داشتنی ای دوباره خوابید..... نیاز نیست بگم چی میکشم  امروز از دلتنگی تا ظهر بشه و برم خونه و یه دل سییییییر بغلش کنم؟


پ.ن 2:اینجا خونه ی خلوت و مجازی منه.... خونه ای به قدمت نزدیک به 13 سال..... قبول کنید سن کمی نیست..... البتهبگذریم که 2-3 بار کلاً حذف شده و از نو ساخته شده و گذشته اش توش ثبت نیست متاسفانه( بچگی کردم، فکر میکردم با پاک کردن نوشته هام میتونم دردهامو پاک کنم).....با اینکه مدتهاست کامنتهای وبلاگ عمومی نیست و تائید نمیشه اما هنوز دوستان زیادی دارم که برام مینویسن و جویای حالم هستن..... اول از همه صمیمانه معذرت میخوام که نمیتونم کامنتها رو باز کنم و این بخاطر شما نیست..... من اینجا رو ساکت و دور از هر بحثی نیاز دارم..... دوم ممنونم که هستین و ممنونم که نگرانم میشین.... یا دوستان نزدیک تری که حتی مناسبت ها رو بهم تبریک میگن با وجودیکه من دیگه نمیرسم خیلی هم در موردش بنویسم (از جمله تولدم در چند هفته گذشته).... سوم هم که باور کنین اگر نتونستم جواب بدم برای اینه که واقعا وقت کم میارم....


پ.ن3: بهش میگم چیزی به آبان نمونده.... میگه 9 آبان؟؟؟؟..... به نظرم میرسه نیاز داره یه فصل سیر بزنمش!!!!!.... یعنی واقعا روزش رو یادش رفته؟؟؟؟ یا داره ادا درمیاره؟؟؟؟ امیدوارم نخواد اعصاب منو بیش از این به بازی بگیره......قضیه ی پا روی دم شیر گذاشتنه این دفعه!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر‌ماه سال 1397ساعت 01:52 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

دوباره مهر، دوباره پاییز، دوباره فصل غربت عاشقی

برگشتم

بعد از ماه ها دوباره اینجا رو باز کردم.... و چه حس آشنایی...

نابِ ناب

اینقدر حرف توی سرمه که دستم کم میاره

اما سکوت مشق این روزهای من بوده و هنوز هست

سکوت غمگینی که مهر روی لبهام شد وقت از دست دادن مهربون ترین خاله ی دنیا

یا سکوت شیرینی که موقع برداشتن اولین قدم های پسرک توی دلم نشست

سکوت دردآوری که موقع فروخوردن بغضم از تنهایی گذروندم

یا سکوت آرامش بخشم وقتی کوچولوی مهربونم خودش رو در آغوشم جا می کنه و محکم بغلم میکنه

این روزا به جای نوشتن، به جای حرف زدن و به جای اشک ریختن فقط سکوت کردم

منه مردادیه لجباز و سرکش به دختر خسته و آرومی تبدیل شدم که منتظره دوباره فرصتی بشه و دوباره خودش رو از نو بخونه!

بخونه تا شاید بازم خودش رو پیدا کنه


اما گذشته از همه ی اینا با خودم قرار گذاشتم دوباره بنویسم شاید کلمه ها دوباره باهام آشتی کردن

شاید نوشتن بشه کلید خلاص شدن از این افسردگی عجیب غریب

که نه غمش پیداست و نه شادیش


شاید دوباره خودم شدم....

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر‌ماه سال 1397ساعت 01:55 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

پسرک کوچولوی خونه ما داره بلند بلند و از ته دل میخنده

یه سرماخوردگی خفیف داره

ساعت نزدیک ۱۲ شبه

اما  باباشو مجبور میکنه دنبالش بزاره و با خنده فرار میکنه

صداش، صدای خنده هاش، توی گوشم میپیچه

اما 

حالم خوب نیست و حتی بازی پسرک هم نمیتونه اوضاع رو اروم کنه

توی اتاق تاریک نشستم و دارم به غم یا غم هایی که توی دلمه فکر میکنم

و درد غریب تریه تنهایی

حتی با وجود اینکه همیشه همراهم بوده

این روزا ناامیدی به تنهاییم اضافه شده

و من حتی از خودمم دورم چه برسه به ادمای دیگه

و چه سخته با این حجم غم، یه مادر باشی و هزار ارزو داشته باشی برای داشتن یه پسر شاد

پسرم بلند بلند میخنده 

و این در حالیه که دخترکِ وجود من دستاش رو روی چشماش گذاشته و به پهنای صورت اشک میریزه

دوباره با خودم فکر میکنم: اشتباه کردم؟

چطور عمق این شکاف رو بزارم به حساب تفاوت؟

چطور به خودم بقبولونم که هنوز عاشقه اما دست و پا زدن های من رو نمیبینه؟ نمیشنوه؟

من که حتی مستقیم هم گفتم، چطور نفهمید؟؟؟؟

مهم نبود؟؟؟؟

چرا فکر نکرد که مسئوله؟ چرا فکر نکرد باید کاری کنه؟

چرا حرف نزد؟؟؟؟

چرااااااااا؟

مگه میشه چهار سال با هم نفس بکشیم و امروز بگم منو نمیشناسه؟؟؟؟

مگه میشه؟!!!



نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر‌ماه سال 1397ساعت 12:02 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

کی میگه اشیا روح ندارن؟؟؟؟

 کی میگه بود و نبودشون مهم نیست؟؟؟؟

کی میگه ارزششون فقط مادیه؟؟؟؟

 وقتی من بعد از ۲۷ سااااااال حالا کیفی رو در دست دارم که مدتها دست پدرم بوده..... وقتی من این کیف رو توی زاویه دید کامل اتاق مادرم میزارم تا هر بار از اونجا رد میشم قشنگ و واضح ببینمش..... وقتی عشق میکنم که این کیف اونجاس و دلم غش میره که کیف بابامه..... کی میتونه بهم بگه کیف روح نداره؟؟؟؟؟

من همین کیف قدیمیه خاک خورده رو میبینم و حتی از لمسش میترسم.... فقط نگاهش میکنم و توی دلم دخترک کوچولویی فریاد میزنه که: بابا هست.... نگاش کن.... ایناهاش.... ببین کیفش اینجاس.... شاید چشات نمیبینه اما هست.... یکم وقت دیگه میاد.... شاید هنوز از سر کار نیومده.... اما بابا هست!!!! چی میخوام غیر از این؟؟؟؟

 که دلم گرم بشه به اینکه یه روز بابام بوده....

که اینقدر زمان از پرکشیدنش نگذشته باشه که هیچ نشونه ای نباشه....

این اشیا هم روح دارن.... تکه ای از روح صاحبانشون رو..... چون خاطراتمون رو به خودشون گره میزنن

چون من وقتی دسته ی این کیف رو گرفتم دستم لرزید

این همون نقطه ای بود که بابام ۲۷ سال پیش توی دستاش گرفت

میفهمید یعنی چی؟؟؟؟؟

میتونید حجم این همه حسرت رو درک کنید؟؟؟؟؟

نه.... غیر ممکنه.... مگر اینکه تجربه اش کرده باشید

من حس خوبی دارم.... یه خوبیه دردناک

از اونا که خنده هات از صد تا اشک غم انگیزتره

ولی خوبه....

انگار بخشی از بابام بهم برگشته

چقدر دلتنگشم.... کاش اونم یادم باشه....


پ.ن: میدونم خییییلی تنبل شدم توی نوشتن.... ذهنم همکاری نمیکنه..... مادر بودن سخت تر و شیرین تر از انتظارمه..... اما درست میشه.... دوباره دخترک مرداد برمیگرده.... احتمالا هدفدار تر.... انشاالله

پ.ن۲: تا همین چند دقیقه پیش پسرکم از این سر تخت تا اون سر تخت برام غلت(قلت؟) میزد. اینم مهارت جدیدش که امروز کشف کرد که از حالت دمر هم بتونه به طاقباز برگرده.... اینقدر هیجان زده میشه وقتی کار جدید یاد میگیره که حاضر نیست بخوابه..... فسقل مامان تا اخرین حد انرژی تلاشش رو ادامه میده..... عشقِ عشق

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 01:22 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

میخوام!

نمیشه....

شاید اینم از خاصیت های مادر شدنه

حتی وقتی بعد از چند ماه بلاخره فرصتی پیدا کردم که بتونم به عادت قدیم بنویسم.... نمیشه




نوشته شده در یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1396ساعت 10:47 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

مهم نیست چقدر از فشار فکر و نگرانی خسته باشیم

مهم نیست چقدر از دست حرف و حدیث دیگران دلمون به تنگ اومده باشه

مهم نیست چقدر با هم برای برنامه های پیش رومون بحث کرده باشیم

فقط مهم اینه

که توی طول روز هر چی که بشه هر چی که شده باشه

شب

با صدای نفس های خواب آلود همدیگه دوباره عاشق میشیم

دوباره آروم میشیم

و برای ادامه ی این راهی که خودمون از اول انتخابش کردیم انرژی میگیریم


مهم اینه مسئولیت تصمیمون رو فهمیدیم

و سختی های این انتخاب هیچ وقت از عشق و تعلقمون کم نکرد


مهم اینه فقط یه نگاه کوچیکت به چشمام میتونه عمق ناراحتی هامو بخونه و

آغوش بازت اینقدر قدرت داره که یادم بره هیچ چی توی دنیا مهم تر از حضورت در کنارم نیست


اگر چه همیشه برای گذروندن هر مرحله از زندگی استرس و فشار زیادی تحمل کردیم

اما هیچ وقت یادم نرفت با همه ی سختی هایی که بهمون تحمیل شده اما همین که تو رو دارم همین که تو اینجوری عاشقی می کنی همین که با همه ی وجودت مواظب من و این زندگی هستی باید دستامو ببرم بالا و خدا رو بخاطر هر ثانیه داشتنت شکر کنم


مهم اینه که عشق کنار تو رنگ دیگه ای داره

متفاوت تر از هر چی تجربه کردم



پ.ن: دو ماه تا پایان این مرحله  از زندگیمون!!!!!

پ.ن2: دلم از دست بعضیا خیلی پره.... این روزا که دل نازک تر شدم تا گذشته رو هم مرور میکنم بغض میکنم و وقتی میخوام جلوی اشکامو بگیرم به جاش میشم یه دختر بداخلاق غر غرو..... تو سکوت میکنی و من با علم اینکه رفتارم بده اما مجبورم صبر کنم تا آروم شم.... تو هم بی توقع صبوری میکنی و فقط هر کاری میکنی که آروم باشم.....خیلی کار میکنی.... خیلی خسته میشی..... من از فشاری که روی توئه کلافه میشم..... ولی داریم بزرگ میشیم.....

پ.ن3:هنوزم اسم نداره این کوچولوی وروجک!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 12:13 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

روزامیگذرن

بدون اینکه بفهمم کجای زندگی ایستادم

اینقدر سریع که حتی وقت نمیکنم رفتنشون رو نگاه کنم

تا به خودم میام میبینم چقققققدر زمان گذشته

چققققدر کار ناتمام

چقققققدر کار انجام نشده

و فرصت پیش روم که روز به روز کمتر میشه

حتی وقت نکردم خودم رو برای تغییراتی که منتظرمه آماده کنم

نه روحم آرامش داره نه جسمم

هر روز یه نوع درد و بیقراری جدید بهم اضافه میشه

ولی خوب شیرینی شیطنت های جدید این کوچولو نمیزاره دردهای جسمی بیش از حد کلافه ام کنه

یه تکونش کافیه تا بخندم و به بازیاش جواب بدم

با اینکه دیگه خوابای راحتی هم ندارم اما وقتی حسش میکنم انرژی میگیرم 

اما روحم..... مثل یه گمشده می مونه

انگار وسط سرنوشتم یه جایی جا مونده

نمیدونم کدوم لحظه کدوم اتفاق کدوم غصه این بلا رو سرش آورده

اما خودمم پیداش نمیکنم و بدتر از اونکه ذهنم همکاری نمیکنه تا حتی با خودم خلوت کنم

یه خشم عمیق توی قلبم هست یه تنهایی عجیب یه افسردگی مهارنشدنی

که میدونم عاملش بارداری به تنهایی نیست

به زور خودم رو سر پا نگه داشتم .... اشک نمیریزم.... بهش فکر نمیکنم..... سعی میکنم به زندگی ادامه بدم

فقط به خاطر اینکه میگن بچه ات میفهمه حس میکنه و اذیت میشه

اما همین انکارها داره روز به روز ضعیف ترم میکنه

و من فقط 2 ماه وقت دارم خودم رو پیدا کنم 

و گرنه اگر با همین وضعیت وارد این مرحله ی جدید بشم معلوم نیست سرانجامم به کجا برسه

این روزا

همین روزایی که به سرعت باد میگذرن

باید شیرین ترین و خواستنی ترین و ماندگار ترین لحظات زندگیمون میشد

و من بخاطر حالم دارم اونا رو از دست میدم

حیف...


پ.ن: اگر چه من بیحال تر از اونم که ذوقی داشته باشم اما کانون گرم خانواده بصورت کاملا فعال دارن برای اومدن یه نی نی تلاش میکنن.... دیروز اتاقش خالی شد و همه منتظرن تا وسایلش برسه و براش بچینن.... دیروز اولین قدم واسه حضورش توی خونه ی عشق ما برداشته شد..... گرچه بی حس و حالم اما تا به اومدنش فکر میکنم قند توی دلم آب میشه.....دوسش دارم.... این یه واقعیت مسلمه....

نوشته شده در شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1396ساعت 12:25 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

بخاطر تمام دفعاتی که پیشم بودی

بخاطر تمام حقایقی که باعث شدی ببینم

بخاطر تمام خوشیهایی که برام به ارمقان آوردی

بخاطر تمام نادرستیهایی که به درستی تبدیل کردی

بخاطر تمام رویاهایی که به حقیقت تبدیلشون کردی

و بخاطر عشقی که درون تو پیدا کردم

همیشه از تو ممنون خواهم بود عزیز

تو تنها کسی بودی که همیشه منو بالا می بردی

هرگز نذاشتی سقوط کنم

تو تنها کسی هستی که منو در تمام این وضعیتها دیدی

وقتی ضعیف بودم تو قدرت من بودی

وقتی نمیتونستم حرف بزنم تو صدای من بودی

وقتی نمیتونستم ببینم تو چشم من بودی

تو منو بهتر از من میدیدی

بلندم می کردی وقتی نمیتونستم به بلندیها برسم

تو به من خوبیت رو دادی چون باور داشتی که

من همه چیزم

چون تو عاشق من بودی

تو به من پر پرواز دادی

دستام رو گرفتی تا آسمون رو لمس کنم

من ایمانم رو از دست داده بودم ولی تو اونو به من برگردوندی

به من می گفتی که هیچ ستاره ای غیر قابل دسترسی نیست

کنارم ایستادی و من رو سر افراز کردی

تمام عشقت مال من بود

و بخاطر تمام روزایی که باهات بودم خوشحالم

شاید زیاد ندونم

ولی میدونم که این حقیقت داره

خدا منو بخشید چون عاشق تو بودم

وقتی ضعیف بودم تو قدرت من بودی

وقتی نمیتونستم حرف بزنم تو صدای من بودی

وقتی نمیتونستم ببینم تو چشم من بودی

تو منو بهتر از من میدیدی

بلندم می کردی وقتی نمیتونستم به بلندیها برسم

من همه چیزم

چون تو عاشق من بودی

چون تو عاشق من بودی

تو همیشه پیشم بودی

مانند بادی مهربون که منو با خودش می برد

مثل نوری در تاریکی که عشقت رو در زندگی من می تابید

تو حقیقت من در این همه دروغ بودی

و بخاطر تو دنیای من بهترین جاست

وقتی ضعیف بودم تو قدرت من بودی

وقتی نمیتونستم حرف بزنم تو صدای من بودی

وقتی نمیتونستم ببینم تو چشم من بودی

تو منو بهتر از من میدیدی

بلندم می کردی وقتی نمیتونستم به بلندیها برسم

من همه چیزم

چون تو عاشق من بودی

من همه چیزم

چون تو عاشق من بودی

..................................................
چیزی به سومین سالگرد عقد و اولین سالگرد عروسیمون نمونده
اما اینقدر حالم ناخوشه که نمیتونم حس خاصی داشته باشم
فقط برای اینکه زیاد از حد از حال و هوای اون روزا دور نباشم این شعر رو گذاشتم!
همینجوری!

پ.ن: همسر زنگ زده میگه سه سال پیش یه همچین شبی بود که بله رو ازت گرفتم، حالا اگر یه بار دیگه ازت بپرسم بازم بله میگی؟.... با اطمینان عجیبی گفتم: نه!!!! اون موقع زود بله دادم الان کلی شرط و شروط داره باید هرکار بگم بکنی تا جواب بدم حالا باید برم لیست بنویسم ببینم دلم میخواد چه کارایی واسم بکنه که چیزی از قلم نیفته!.... تقصیر من نیست میخواست سوال نپرسه!والا
نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 11:54 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

]چقدر حال عجبیبی دارم

نمیدانم از تلخی روزهایی که گذشت بنویسم یا از شادی عمیقی که دیشب در وجودم ریشه کرد

روزهای سخت وداع با یک عزیز دیگر را بگویم یا شیرینی باور حضور یک موجود کوچولوی جدید

نمیدانم!

تلخی اشک هایم به لبخند ریزی گره خورده 

اگر چه در سیاهی روزهای کودکی غرقم و مدام زخم های گذشته را مرور میکنم

اگر چه چراهای ذهنم مدام سرم را به درد می آورد و حسرت از انتظاری که تمام شد و اتفاقی که هرگز نیفتاد زخم جدیدی به روحم زد

اگر چه تنهایی ام را این روزها بیشتر و بیشتر از همیشه میفهمم

اگر چه رابطه های خونی ام مرا نا امیدتر از قبل کردند و رابطه های عاریه ایم نیز چنگی به دل نمیزند

اما....

میان این هجم غم، دیشب نور امیدی تمام قلبم را روشن کرد

از قبل میدانستم هست

اما انگار باورش نکرده بودم

این کوچولوی عجیب و دوست داشتنی

دیشب وقتی نیمرخ صورتش در مونیتور دیده شد قلبم به طرز عجیبی لرزید

صدای قلبش همه ی دنیایم را بهم ریخت

و من....باورش کردم

و امروز میخندم

حتی میان غم ها و تنهایی هایم

می خندم


آمدنت مبارک فرزندم

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 12:46 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

  1    2    3    4    5    ...    26  >>

 Design By : Pichak