X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

بغض های نشکسته

دفتر خاطراتمو....هر شب ورق می زنم....اسمتو تو هر صفحه اشه...میخونمو میشکنم

آنقَدَر ندیدمت که وقتی عکسی خاطره ای از تو زنده می کند باور نمی کند

آنقدر نبودی که روی اشک هایم خاک نشسته...

برگشتنت دیگر از رویا هم گذشته....

آنقدر نبودی که نا امید شدم از سالها انتظار

راست می گفتند.... تو رفته ای

همان موقع..... در اوج نیاز من برای بودنت..... در اوج کودکانه هایم....

تو رفتی و من این همه سال برای باورش جنگیدم

اما نشد که نشد....

تو رفته بودی....

آنقدر ندیدمت که دیگر باورم نمی شود زمانی زندگیم رنگ و بوی تو داشته....

نوشته شده در جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:49 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

بچه که بود و پر از شیطنت، پشتش بودم!

همیشه و هر جا حمایتش کردم،

عاشقانه دوستش داشتم، 

عاشقانه بزرگش کردم

چه شبهایى که تا صبح با فکر شادى یا غمش نخوابیدم

چه روزایى که همه ى دغدغه ى فکرم بود

چقدر به حضورش، محبتش، افتخار میکردم

برام داشت یه تکیه گاه جدید میشد

اما یه درخت که هنوز ریشه نداده نمیتونه به اندازه دنیاى من محکم باشه

امشب این تکیه گاه از هم پاشید....

و متاسفم براى خودم و خودش

ادمِ  قدرنشناس هیچ وقت درست نمیشه

یکبار براى همیشه باید کنارش گذاشت

باید ازش گذشت

ادمِ پر توقع رو باید رها کرد تا تنها بمونه

چون هیچ وقت قدر احساس تو رو نمیدونه و نمیفهمه

ادمِ خودخواه هرگز تو و اتفاقى که توى دلت میگذره رو نمیفهمه!

اره  نابرا در کوچکِ  من!

در سن ٢٠ سالگى اینقدر کوچک نیستى که حرفهاى امشبت را به پاى عصبانیت و خستگى بگذارم

ریشه ى احساس برادرى تو مدتهاست سست شده بود و امشب شکست

قطره اشکى که امشب از چشمان من ریخت خونِ قلبم بود و اخرین تلاشِ من براى حفظِ این رابطه ى قلبى

اما به من ثابت کردى پیوند هاى تو فقط شناسنامه ایست و نه قلبى

تو رو به زندگیت و ادم هاى دوست داشتنیه زندگیت میسپارم

تا در کنار اونها همونى باشى که میخواى

حضور من تمام میشه تا دخالتى برات نباشه چون نمیتونم باشم و تو رو اینقدر بى ریشه و پر توقع و خودخواه ببینم

متاسفم که نتیجه ى عشقِ یک خانواده این شد

خداحافظ برادر!

خدا نگهدار دنیایت باشد

نوشته شده در سه‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1395ساعت 12:35 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

بعضی از شبها دلتنگی و بیقراری توی ذاتشونه

مهم نیست چقدر تلاش کنی تا به روی خودت نیاری

اخرش یهو خالی میشی

یهو کم میاری

یهو تسلیم میشی

و میری توی خودت

زیر و رو میکنی خاطراتت رو،

میری توی جوونیت، مرور می کنی نوجوونیت رو، و با یاد کودکیت آه از نهادت بلند میشه

شبهای قدر برای من از جمله این شبهاست

شبی که میرم توی کلبه ی تنهاییم و در رو میبندم و از همه دور میشم 

چشمهامو می بیندم و همه چی از جلوی چشمام میگذرن

امشب هم شب قدره...

بغض بدی دارم..... دلتنگم..... برای همه و حتی خودم

اما امشب بیشتر از همه ی نداشته هام، دلم برای کسی تنگه که هست و خدا حفظش کنه که همیشه باشه

امشب بیش از هر لحظه ی دیگه ای از زندگیم دلتنگ مادر هستم

تا همین 1 ساعت پیش کنارش بودم اما..... چشمهاش .... وقتی در چهارچوب در منو بدرقه می کرد.... وقتی به تنهاییش فکر می کنم....

امشبی که قدر رو تنها سحر می کنه..... سحرهایی که من نبودم تا با هم سحری بخوریم..... دلم میگیره.... دلم داغون میشه.....

به پدر فکر می کنم و باز گله ها شروع میشه که چرا رفتی....

و پاسخی که خودم بهتر از هر کسی میدونم


خدایا

اگر امشب آینده ای برای من نوشته میشه لطفا اینو در نظر بگیر

حتی یه نفس نمیخوام اگر مادرم همنفسم نباشه

منو هرگز با مادرم امتحان نکن

تو رو به خداییت قسم میدم

توی این شبی که وعده ها ازش بهمون دادی

نوشته شده در شنبه 5 تیر‌ماه سال 1395ساعت 12:17 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

با فکر تو راهی میشم تو هر خیابون

دنبال رد پای تو به زیر بارون

این شهر بعد تو برام بدجوری سرده

نیستی و این دوری منو دیوونه کرده

نیستی و خاطره هنوز برام عزیزه

اون کوهی که پشت تو بود داره می ریزه

دائم زمین می خورم و زخمیه پام

بعد تو من تنها ترین ادم دنیام

کلافه می کنه منو این کوچه های لعنتی .....وقتی که نیستی

تو که همه کسم بودم تکیه کنم جز تو به کی.... وقتی که نیستی

.....................................................

تقویم می گرده و می گرده و باز می رسه به روزهای خاطره ساز

سال گذشته....

این روز....

غمگین بودم و غمگین تر شدم

نمیشه با تقدیر جنگید

..................................................

تولدت مبارک خاطره!

با تو شروع می کنم.....

با تو و تولد تو متولد می شم

با چشمای غمگین اما عاشقی که تمام دیشب مقابلم بود و عمیق نگاهم می کرد 

در سکوت کامل دنیا

با چشمایی که همیشه برای من دنیای حرف بودن

چشمایی که منو جادو می کنن

میشکنن خرد می کنن اما دنبالِ تو می کشونن

با من چه کردی؟؟؟؟ هیچ می دونی؟؟؟؟

!!!


نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 12:10 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

بعضی وقتا برای دل کندن هم باید مقدمه چینی کرد

باید تغییر داد

باید نو شد

برای اینکه ادای قوی بودن رو در بیاری باید بهانه برای لبخند های الکی پیدا کنی

دل کندن هم درست مثل دل بستن آمادگی نیاز داره

شاید حتی بیشتر


و من دارم اماده می شم برای یه دل کندن بزرگ!

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 12:17 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

باید تمام شه این احساس لعنتى

باید خط بخوره این عهد هاى یکطرفه این تعهد هاى شکسته شده ى قدیم

بسه هر چقدر بالاى قبرى زار زدم که مرده اى نداشت

بسه هر چقدر من موندم که یه قول حفظ بشه و بودن بیش از حدم باعث شد روز به روز بیخیالى و خودخواهى ها زجرم بده

بسه هر چقدر نادیده گرفتم!

میگه شنیدم صدام کردى

اما در حال رفتن به سفر بودم و نشد جواب بدم!!!!!!!

نشد!!!!!

کى از دست داد؟ من؟ .... چیزى نداشتم که ببازم اما اون.... بدجور میبازه.....


نوشتم تا امروز رو خوبِ   خوب در خاطرم نگه دارم

تا یه روز دیگه دوباره بغض و درد و ناراحتیاش زخم امروز رو از یادم نبره و بازم نشم همون دخترک گذشته

دوستى هم قوانینى داره

و قانونِ  این دوستى بدجور شکست

متاسفم

نوشته شده در شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 01:31 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

شاید دیر باشه

اما بلاخره باید از یه جایى شروع کرد

کجا بهتر از جایى که از زخماى دلت روى زمین نشستى و همه انگیزه هاتو به باد سپردى؟

کى بهتر از وقتى که کس و ناکس ازارت دادن و روحت دیگه تاب تحملش رو از دست داده

بلاخره باید شروع کرد

شاید از همین جا همین نقطه ى تلخ

روزى که با اشک اون خونه رو ترک کردم میدونستم همه چیز یه رنگ دیگه میشه

همینه

باید شروع کنم

تغییر

عادت به این تغییر

نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 10:42 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

نیستی و زندگی بی تو سرد و بیرنگ شده

کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ شده....


حالم این روزها خوب نیست

خنده هایم بوی تنهایی عمیقی می دهد و اشک هایم.... به نگاهی سرد و بیروح تبدیل شده 

دیگر انگار خودم را هم برای خودم ندارم

خاطره ها از در و دیوار قلبم میریزند و هر بار زخمی جدید بر جای زخم های قدیمی میزنند

و من.... دخترک مرداد.... به غروری فکر می کنم که همیشه به اعتمادش سر پا ایستادم و امروز اعتنایی بهش ندارم

خودم با دست خودم عقایدم را به بازی گرفته ام و غرق در روزمرگی های آدمها، یکی از همین آدمهای سطحی و گذرا شده ام

یک عمر جنگیدم برای ساختن خودم و بلاخره تسلیم دنیا شدم

با دستهای خالی

فاصله ام با قلبم، روحم با خدا دورتر از همه ی باور ها شده

نشسته ام و خط غم ها و مشکلات زندگی ام را دنبال می کنم

از یکی به دیگری می پرم

و این وسط هر بار دوباره بخشی از خودم را می بازم

و نمی ترسم از اینکه روزی به پایان برسم....

و من این نبودم!!!!

و این تنهاییست..... تنهایی عمیق زندگی من....


حتی تصمیمی به تلاش دوباره برای ایستادن ندارم....

و این یعنی دختر مرداد دیگر مردادی نیست.....

نه یک مبارز نه یک مغرور نه یک احساساتی و نه یک لجباز.....


:(

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت 08:02 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

دوباره بیست و هشتم رسید

بیست و هشتم مرداد ماه

روز من! روز شروع!


اما امسال.... 

لحظه تولدم رنگ شروع نداشت

بیشتر برای من پایان بود.... یه پایان غم انگیز

که تمام دیروزم رو با اشک گذروند...


دیروز آخرین لحظه های سومین دهه از زندگیم رو طی کردم و امروز وارد دهه چهارم شد

من 30 ساله شدم!

دیوونه نیستم

بهم نخندید

غم داشت برام

من همیشه از 30 سالگی می ترسیدم

دوست نداشتم تجربه اش کنم

اما الان دخترک مرداد 30 ساله ای هستم که بار حسرت روی قلبش اینقدر سنگینی می کنه که ناتوان روی زمین نشسته و نمیتونه بلند شه....

به عقب نگاه می کنم

به جایی که رسیدم

به زندگیم....

به اعتقادات و احساساتم...

به مادرم....

به پدری که فقط 30 سالش بود که از پیشم رفت!!!! و من از 30 سالگی متنفر شدم!!!!!!


به عشق

به آینده ای که تلاش زیادی نیاز داره تا اونی بشه که میخواستیم

به خونه مشترکی که باید ساخته بشه

و شاید به بچه ای که دوست دارم در آغوشش بگیرم!


نمیدونم چرا این فکرا به جای شادی غم رو به دلم میکشونه....

حالم خوب نیست

دلخورم!!!!


امروز تولدمه

و من همیشه عاشق تاریخ 5/28 بودم و هستم

همیشه دنیا توی این روز برام رنگی و زیبا بوده

اما امسال........

خدایا

آبرو و ارزش عشقم رو حفظ کن

هیچ وقت نزار سرمون رو پایین بندازیم و بگیم نشد از عشقمون محافظت کنیم

دلخوشیم آدمای دوست داشتنی و خاص زندگیمن... خانواده ام و دوستایی که دنیا دنیا ارزش دارن

اونا رو همیشه برام نگه دار

خدای مهربون

توی امتحان سخت زندگی هیچ وقت به حال خودم رهام نکن

دلم گرفته اما.... تو به حق رحمتت کنارم باش

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 12:17 ب.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

به نظرم خیلی دردناک میاد.... 

خیلی سخت و تلخ 

که با یادآوری خاص ترین روز زندگیت لبخند روی لب هات خشک بشه و سرت رو از شرم پایین بندازی و 

منتظر باشی تا محکوم شی 

 

این ناراحت کننده ترین اتفاقی بود که میتونست شادی رو از دلم بگیره 

و عذابش وقتی زیاد میشه که میدونی هیچ مقصری غیر از خودت نبوده و نیست... 

 

امان از وقتی که دیگه نتونی خودت رو ببخشی 

امان از وقتی که از خودت بدت بیاد 

امان از وقتی که شکسته شه.... 

 

امروز میرم تا فیلمش رو بگیرم 

و از دیروز یکی داره قلبم رو از جا در میاره 

دلم نمیخواد هیچ کس ببینتش  

میترسم 

از بعد از اینکه دیدمش چی بشه... 

 

هیچ وقت خودم رو نمیبخشم.... هیچ وقت....

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1394ساعت 10:22 ق.ظ توسط دخترک نظرات (0)|

  1    2    3    4    5    ...    25  >>

 Design By : Pichak